بهترین جشن.... من
جمعه عصر شروع کردم به آماده شدن برای مهمانی. کلا شوشو جان عادت نداره راجع به لباس پوشیدن من نظر بده ولی اون شب بهم پیشنهاد داد که لباس طوسیه که تازه خریده بودم را بپوشم. چشمتان روز بد نبینه لباس را پوشیدم و وقتی شوهر جان داشت زیپ لباس را بالا میداد , ریپ وسط کار گیر کرد نه راه پیش داشتیم نه راه پس. زیپ وسط گیر کرده بود ... خلاصه با هر مکافاتی بود لباس را درآوردم و دوباره رفتم سراغ کمد تا یک لباس دیگه بردارم. شوشو هم همینطور که داشت تمام سعیش را میکرد که زیپ را درست کنه , گفت: نمیخواد لباس دیگه ای بپوشی , همین را برات درست میکنم. حالا از من اصرار که بابا جون ولش کن , میرم یک لباس دیگه میپوشم از اونم انکار که نه همین را بپوش. بعد از یک ربع ور رفتن با زیپ و به نتیجه نرسیدن, گفت: این درست نمیشه , حالا چی میخوای بپوشی؟ گفتم: لباس قرمزم رو. گفت: نه نه نه, اون اسپرته به درد مهمانی شب نمیخوره. گفتم: کی میگه اون لباس اسپرته مگه شب ولنتاین همون لباس را نپوشیدم؟ گفت : نه اون خوب نیست.... خلاصه به یک لباس مشکی رضایت داد و ما هم حاضر شدیم که کم کم راه بیافتیم.
نیم ساعت قبل از رفتن ما, مامان شوشو و بابا شوشو لباس پوشیدن و خداحافظی کردن. پرسیدم: کجا میرید؟ مامان شوشو گفت: داریم میریم بیرون یک دوری بزنیم و شام بخوریم.
خلاصه ما هم بالاخره آماده شدیم و راه افتادیم. از توی ماشین به خواهرم زنگ زدم که ببینم اونها کی میان. خواهرم گفت که شوهرش از صبح ماشین را برده تعمیرگاه و هنوز نیامده و ممکنه که اصلاً نرسن که بیان مهمانی. کلی تو ماشین غر زدم که این پسر هم همه کاراش را انداخته واسه روز آخر....نزدیک خانه مامان اینا که رسیدیم , شوشو بهشون تلفن کرد که بیان پایین. بابا هم گفت که مامان هنوز حاضر نیست و شما بیاید بالا. من هم طبق معمول که نمیرسم همه کارام را بکنم و این بار فراموش کرده بودم لاک بزنم, گفتم باشه پس بریم بالا تا من هم لاک بزنم. ماشین را پارک کردیم و رفتیم بالا. زنگ زدیم.
در باز شد ....همه چراغ ها خاموش بود.... روی زمین پر بود از شمع و گل. یک آقا هم ته راهرو دوربین به دست ایستاده بود. یعنی این کیه؟ فکر کردم عمومه و از استرالیا اومده ... خوب چرا چراغ ها خاموشه؟؟؟ ایم شمع ها واسه چیه؟؟؟؟.....هنگ کرده بودم.... ابنجا چه خبره؟؟؟.... و بعد آهنگ: دست نگه دارید.... دست نگه دارید.... تولد مبارک ایرونی بخونید... اییییییییییییییرونی...... ایرووووووونییییی....
چراغ ها روشن شد و دیدم 30-40 نفر مهمان دور تا دور نشستن و همه دارن با آهنگ تولد مبارک دست میزنن. اشک تو چشام جمع شده بود. یک حس خاصی داشتم... منگ بودم.... خوشحال بودم .... بغض داشتم... هیجان داشتم... خواهرم اولین نفری بود که دیدمش. پدر شوهر و مادر شوهرم را دیدم. یکی از دوستام را دیدم که یک ماهی بود اومده بود ایران و من ندیده بودمش. مامانم را دیدم که با وجود اینکه شدیداً سرما خورده بود برام یک همچین تولدی گرفته بود.
بله.... من هم بالاخره سورپرایز شدیم. از آنجایی که تولد من اول فروردین هست. من هیچوقت جشن تولد نداشتم و همیشه این برام آرزو بود که جشن تولد داشته باشم و امسال بهترین جشن تولدم بود.
از قراره معلوم تمام کارهای مربوط به برنامه ریزی و دعوت مهمان ها به عهده خواهر قشنگم بوده. مسائل مربوط به خرید وسایل اولیه و ظروف یکبار مصرف به عهده داماد عزیزمون. پخت و پز و آماده سازی خوراکی ها به عهده مامان مهربونم و خواهری. فراهم کردن نوشیدنی ها در شب قبل و رساندن آنها به خانه مامان اینها به عهده شوشو جون. خرید کیک و کلاه بوقی به عهده یکی از دوستای خوبم. برنامه موزیک و بلندگو و غیره هم به عهده یکی دیگه از دوستان خوبم. خلاصه که همه شرمندم کردن و برای من یک شب فراموش نشدنی را ساختن. به اندازه تمام عمرم رقصیدم و نوشیدم و خوش گذروندم.
حالا قضیه اون حساسیت های شوشو سر لباس من این بود که اون لباس قرمزه من را تمام اون دوستان در مهمانی شب ولنتاین دیده بودن و من ممنونم از شوشوی عزیزم که اینقدر نکته بینه (چون اصولا برای آقایون, این جمله که : این لباسم را قبلا پوشیدم, خیلی قابل درک نیست).
مامانم را بقل کردم و گفتم: آخه مامان جونم تو با این حالت چرا اینقدر زحمت کشیدی؟ گفت: فیروزه جون , اینقدر تو دوران مریضیم زحمت من را کشیدی که همیشه دلم میخواست برات یک کاری بکنم. و این چند روزه هر کاری کردم با دل و جون بوده و یک ریزه هم خسته نشدم.( آخه من جواب این همه خوبی را چطور میخوام بدم؟)
شوشو جون هم که امکان نداره بتونه خودش را کنترل کنه و چیزی را از من مخفی کنه ,اعتراف کرد که این قضیه قایم کردن مهمانی از من براش سختترین کار بوده و اینی که قضیه را لو نداده خیلیه....
بابا جونم همراه کادویی که بهم داد یک عکس دوران بچگیم را بهم داد , زمانی که 4 سالم بود و تو حیاط داشتیم با بابام گل میچیدیم. گفت این عکس را چند وقت پیش که داشته آلبوم های قدیمی را نگاه میکرده از توی آلبوم برداشته. چقدر زود بزرگ شدیم......
برای من اون شب , شب عجیبی بود. یک شب رویایی... یک شب فراموش نشدنی..... حس غرور به خاطر داشتن چنین پدر مادری, چنین همسری, چنین خواهر و شوهر خواهر , چنین مادرشووهر و پدر شوهری, به خاطر داشتن چنین دوستان خوبی. باز هم به خاط این همه نعمت خدا را شکر کردم.
سال نو را به همه دوستان تبریک میگم و براتون سالی پر برکت, همراه با شادی و سلامتی آرزو میکنم.
متولد شهر زيباي شيرازم و ساكن تهران. سال 2007 با همسر عزيزم براي مهاجرت به كانادا اقدام كرديم. خيلي وقته وبلاگ ميخونم ولي جرات نوشتن نداشتم نا اينكه بالاخره تصميمم رو گرفتم . ميخوام اينجا خاطراتم و حال و روزم رو قبل و بعد از مهاجرت بنويسم.