بهترین جشن.... من

پنجشنبه شب در آشپزخانه مشغول شام پختن بودم. تلفن زنگ زد. مامانم بود, گفت: فیروزه جان, ناهید خانم فردا شب یک مهمانی گرفته و شما و علیرضا را هم دعوت کرده. فقط فردا شب ساعت 8:30 بیاید دنبال ما تا با هم بریم. گفتم: اوکی.

جمعه عصر شروع کردم به آماده شدن برای مهمانی. کلا شوشو جان عادت نداره راجع به لباس پوشیدن من نظر بده ولی اون شب بهم پیشنهاد داد که لباس طوسیه که تازه خریده بودم را بپوشم. چشمتان روز بد نبینه لباس را پوشیدم و وقتی شوهر جان داشت زیپ لباس را بالا میداد , ریپ وسط کار گیر کرد نه راه پیش داشتیم نه راه پس. زیپ وسط گیر کرده بود ... خلاصه با هر مکافاتی بود لباس را درآوردم و دوباره رفتم سراغ کمد تا یک لباس دیگه بردارم. شوشو هم همینطور که داشت تمام سعیش را میکرد که زیپ را درست کنه , گفت: نمیخواد لباس دیگه ای بپوشی , همین را برات درست میکنم. حالا از من اصرار که بابا جون ولش کن , میرم یک لباس دیگه میپوشم از اونم انکار که نه همین را بپوش. بعد از یک ربع ور رفتن با زیپ و به نتیجه نرسیدن, گفت: این درست نمیشه , حالا چی میخوای بپوشی؟ گفتم: لباس قرمزم رو. گفت: نه نه نه, اون اسپرته به درد مهمانی شب نمیخوره. گفتم: کی میگه اون لباس اسپرته مگه شب ولنتاین همون لباس را نپوشیدم؟ گفت : نه اون خوب نیست.... خلاصه به یک لباس مشکی رضایت داد و ما هم حاضر شدیم که کم کم راه بیافتیم.

نیم ساعت قبل از رفتن ما, مامان شوشو و بابا شوشو لباس پوشیدن و خداحافظی کردن. پرسیدم: کجا میرید؟ مامان شوشو گفت: داریم میریم بیرون یک دوری بزنیم و شام بخوریم.

خلاصه ما هم بالاخره آماده شدیم و راه افتادیم. از توی ماشین به خواهرم زنگ زدم که ببینم اونها کی میان. خواهرم گفت که شوهرش از صبح ماشین را برده تعمیرگاه و هنوز نیامده و ممکنه که اصلاً نرسن که بیان مهمانی. کلی تو ماشین غر زدم که این پسر هم همه کاراش را انداخته واسه روز آخر....نزدیک خانه مامان اینا که رسیدیم , شوشو بهشون تلفن کرد که بیان پایین. بابا هم گفت که مامان هنوز حاضر نیست و شما بیاید بالا. من هم طبق معمول که نمیرسم همه کارام را بکنم و این بار فراموش کرده بودم لاک بزنم, گفتم باشه پس بریم بالا تا من هم لاک بزنم. ماشین را پارک کردیم و رفتیم بالا. زنگ زدیم.

در باز شد ....همه چراغ ها خاموش بود.... روی زمین پر بود از شمع و گل. یک آقا هم ته راهرو دوربین به دست ایستاده بود. یعنی این کیه؟ فکر کردم عمومه و از استرالیا اومده ... خوب چرا چراغ ها خاموشه؟؟؟ ایم شمع ها واسه چیه؟؟؟؟.....هنگ کرده بودم.... ابنجا چه خبره؟؟؟.... و بعد آهنگ: دست نگه دارید.... دست نگه دارید.... تولد مبارک ایرونی بخونید... اییییییییییییییرونی...... ایرووووووونییییی....

چراغ ها روشن شد و دیدم 30-40 نفر مهمان دور تا دور نشستن و همه دارن با آهنگ تولد مبارک دست میزنن. اشک تو چشام جمع شده بود. یک حس خاصی داشتم... منگ بودم.... خوشحال بودم .... بغض داشتم... هیجان داشتم... خواهرم اولین نفری بود که دیدمش. پدر شوهر و مادر شوهرم را دیدم. یکی از دوستام را دیدم که یک ماهی بود اومده بود ایران و من ندیده بودمش. مامانم را دیدم  که با وجود اینکه شدیداً سرما خورده بود برام یک همچین تولدی گرفته بود.

بله.... من هم بالاخره سورپرایز شدیم. از آنجایی که تولد من اول فروردین هست. من هیچوقت جشن تولد نداشتم و همیشه این برام آرزو بود که جشن تولد داشته باشم و امسال بهترین جشن تولدم بود.

از قراره معلوم تمام کارهای مربوط به برنامه ریزی و دعوت مهمان ها به عهده خواهر قشنگم بوده. مسائل مربوط به خرید وسایل اولیه و ظروف یکبار مصرف به عهده داماد عزیزمون. پخت و پز و آماده سازی خوراکی ها به عهده مامان مهربونم و خواهری. فراهم کردن نوشیدنی ها در شب قبل و رساندن آنها به خانه مامان اینها به عهده شوشو جون. خرید کیک و کلاه بوقی به عهده یکی از دوستای خوبم. برنامه موزیک و بلندگو و غیره هم به عهده یکی دیگه از دوستان خوبم. خلاصه که همه شرمندم کردن و برای من یک شب فراموش نشدنی را ساختن. به اندازه تمام عمرم رقصیدم و نوشیدم و خوش گذروندم.

حالا قضیه اون حساسیت های شوشو سر لباس من این بود که اون لباس قرمزه من را تمام اون دوستان در مهمانی شب ولنتاین دیده بودن و من ممنونم از شوشوی عزیزم که اینقدر نکته بینه (چون اصولا برای آقایون, این جمله که : این لباسم را قبلا پوشیدم, خیلی قابل درک نیست).

مامانم را بقل کردم و گفتم:  آخه مامان جونم تو با این حالت چرا اینقدر زحمت کشیدی؟ گفت: فیروزه جون , اینقدر تو دوران مریضیم زحمت من را کشیدی که همیشه دلم میخواست برات یک کاری بکنم. و این چند روزه هر کاری کردم با دل و جون بوده و یک ریزه هم خسته نشدم.( آخه من جواب این همه خوبی را چطور میخوام بدم؟)

شوشو جون هم که امکان نداره بتونه خودش را کنترل کنه و چیزی را از من مخفی کنه ,اعتراف کرد که این قضیه قایم کردن مهمانی از من براش سختترین کار بوده و اینی که قضیه را لو نداده خیلیه....

بابا جونم همراه کادویی که بهم داد یک عکس دوران بچگیم را بهم داد , زمانی که 4 سالم بود و تو حیاط داشتیم با بابام گل میچیدیم. گفت این عکس را چند وقت پیش که داشته آلبوم های قدیمی را نگاه میکرده از توی آلبوم برداشته. چقدر زود بزرگ شدیم......

برای من اون شب , شب عجیبی بود. یک شب رویایی... یک شب فراموش نشدنی..... حس غرور به خاطر داشتن چنین پدر مادری, چنین همسری, چنین خواهر و شوهر خواهر , چنین مادرشووهر و پدر شوهری, به خاطر داشتن چنین دوستان خوبی. باز هم به خاط این همه نعمت خدا را شکر کردم.

سال نو را به همه دوستان تبریک میگم و براتون سالی پر برکت, همراه با شادی و سلامتی آرزو میکنم.

مستاجر جدید

مستاجرمان تا مرداد قرارداد داشت ولی دو هفته پیش زنگ زد و گفت که خانه خریدن و میخواهد که قرارداد اجاره را زودتر از موعد فسخ کنند و قرار شد خودشان آگهی بدهند و برای خانه مشتری پیدا کنند. شرایطی را برای مستاجر جدید مقرر کردیم و قرار شد بعد از پیدا شدن کیس مناسب جلسه نهایی را با هم بزاریم. توی این دو هفته انواع و اقسام آدم ها با انواع و اقسام ارقام کرایه ها تماس گرفتند که در نهایت پنجشنبه مستاجر فعلی تماس گرفت که یک زوج با شرایطی که ما مشخص کرده بودیم مایل به اجاره خانه هستند. جمعه آقای همسر برای دیدن مستاجر جدید به بنگاه رفت که در صورت اوکی بودن همانجا قرارداد اجاره جدید را تنظیم کنند. آقای همسر بعد از یکی دو ساعت برگشت و گفت که زوج معقولی بودند و قرارداد را بسته اند.

شب قبل از این ماجرا یعنی پنجشنبه: ساعت 5 بعدالظهر بود. یک قهوه واسه خودم ریختم و دوربین را برداشتم و رفتم اتاق بالا (همان اتاق کامپیوتر). داشت بارون میامد. پنجره جلوی میز را باز کردم و نشستم پشت میز کامپیوتر تا عکس های دوربین را از توی مموری دوربین بریزم توی کامپیوتر. از آنجایی که تعداد فایل ها خیلی زیاد بود شروع کردم به دیدن عکس های قدیمی. عکس های روزهای اول عروسی, عکس های اولین خانه ای که بعد از ازدواج توش زندگی میکردیم. عکس های خانه دوم, عکسهای سر سفره هفت سین, عکسهای سفرها, عکس های مهمانی ها, عکس های دوستانی که دیگه پیشمون نیستند, عکس های بچه های برادرم موقعی که ایران بودند, عکس های زمانی بیماری مادرم...... با دیدن هر عکس انگاری تمام وجودم پر میکشید به اون  دوران و خودم را توی اون زمان تصور میکردم. یکسریشون حال و هوای خوبی داشت و یکسری هم حال و هوای بدی داشت.... انگاری تمام زندگی این چند سال اخیر عین فیلمی از جلوی چشمم میگذشت. با خودم فکر میکردم چقدر زندگی فراز و نشیب داره. چقدر زندگی میتونه متفاوت با اون چیزی باشه که همیشه بهش فکر میکردی. .....

آخرین عکسی که دیدم مربوط به لحظه سال تحویل بود, سال 1388 , من و آقای شوهر کنار سفره هفت سین نشسته بودیم. سفره هفت سین فیروزه ای رنگ روی بوفه چیده شده بود. بوفه ای که چسبیده بود به دیوار. دیوارها را برای عید به رنگ قهوه ای و کرم بلکا کرده بودیم.... یک دفعه با خودم فکر کردم که امسال قراره هفت سین را کجا بچینم؟ نمیدونم چرا , ولی خیلی دلم خواست میتونستیم امسال را سال تحویل خانه خودمون باشیم.....

اینقدر توی فکر فرو رفته بودم که هم قهوه سرد شده بود و هم اتاق .

روز بعد جمعه وقتی آقای شوهر از بنگاه آمده بود و قرارداد را بسته بود: نشسته بودیم تو حیاط و آقای شوهر داشت از جزئیات قراداد صحبت میکرد. پرسیدم: مستاجر جدید از چه تاریخی میاد تو خانه؟..... گفت: از 5 اسفند.... گفتم: نمیشد از اول یا دوم فروردین بیان؟.... گفت : چرا؟؟؟... گفتم: دوست داشتم سر سال تحویل خانه خودمان باشیم.....

میدونم چند سال دیگه میگذره و یک روزی من دارم عکسهای سال تحویل 1391 را نگاه میکنم... هر چی باشه... هر کجا که باشه, جزئی از خاطرات منه و بهم حس خوبی میده......

سورپرایز....

داشتم خواب میدیدم که رفتم خانه برادرم. یک درخت کریسمس با یک عالمه کادوهای رنگی و بزرگ و کوچک هم زیر درخت بود. ازش پرسیدم پس اون جورابی که توش برای بچه ها کادو میزارن کجاست؟؟ همون موقع از خواب پریدم. ساعت 5 صبح بود. از این پهلو به اون پهلو شدم و لحاف را تا بالای بینی بالا کشیدم. دستم را زیر بالشت بردم که یهو دیدم یک چیزی زیر بالشته. یک کادو بود. فکر کردم دارم خواب میبینم ولی واقعاً یک کادو زیر بالشتم بود. همون موقع بازش کردم توش یک حوله صورت بنفش بود و لابلای حوله یک تراول و یک پاکت کوچیک. پاکت را باز کردم یک کارت بود با عکس دو تا ماهی قرمز . توش نوشته بود:

"فیروزه و علیرضای عزیز ششمین سالگرد عروسی تان را تبریک میگم. براتون سالهایی سرشار از شادی و عشق آرزو میکنم, چون تنها با عشق میشه در دریای زندگی با ناملایمات مدارا کرد و از زیبایی ها نهایت لذت را برد."

مامان شوشوی عزیزم. ممنون از اینکه وقت میزارید تا هر سال با یک ایده قشنگ, بهترین خاطره ها را برای ما ثبت کنید, برای من این کارتون یک دنیا ارزش داره. دوستون دارم به خاطر تمام مهربونی هاتون.

پینوشت: خوب میدونید که حدود یک ماهی بود آپ نکرده بودم. راستش ماه پیش وقتی از مشهد برگشتیم. مامانم متوجه شده بودن که توی همون سینه ای که عمل کرده بودن دوباره یک غده در آمده. خلاصه دوباره وقت سونوگرافی گرفتند و توی نتیجه سونوگرافی غده دیده شده بود. جواب را که به دکتر جراحشون نشان دادن دکتر گفته بود باید یک ماه صبر کنید و بعد از یک ماه دوباره یک سونوگرافی انجام بدید . اگه اندازه اش بزرگ شده باشه باید دوباره در بیاریم و شیمی درمانی کنیم در غیر اینصورت کیست چربی هست. نمیدونید دوباره چه روزهایی را گذراندیم. مامانم این دفعه کاملاً خودش را باخته بود و میگفت اگه یک بار دیگه شیمی درمانی بشم میمیرم. از شیمی درمانی قبلیش خاطره خیلی بدی داره. میگفت تازه موهام درآمده تازه دارم جون میگیرم. دیگه نمیکشم..... کلی دلداریش دادم که هنوز که چیزی نشده. شاید اصلاً چیزی نباشه چرا اینقدر پیشاپیش به استقبال خبر بد میری؟؟؟ سعی کردم تو این مدت تنهاش نزارم تا کمتر به این موضوع فکر کنه. تا اینکه امروز رفتند سونوگرافی دادن. خداااااااااااااااااااااااااا را شکر اندازه غده تغییر نکرده و دکتر گفته که چیزی نیست. خیلی خوشحالم. خدا را شکر میکنم که هر وقت هر چیزی را از ته دلم خواستم بهم داده و من را از خودش ناامید نکرده. نخواستم این پست را از قبل بزارم چون نمیخواستم وبلاگم فقط حاوی خبرهای بد باشه. ولی الان با خبر خوب آمدم. خدا جونم شکرت.... 100 هزار مرتبه شکرت.....

سفر مشهد و دغدغه های مهاجرت...

نذر کرده بودم که مامانم خوب شد برم مشهد. خوب نذرم هم قبول شد و ما هم دوشنه صبح رفتیم مشهد و پنجشنبه شب برگشتیم. برای همه دوستان مجازی و حقیقی. اینور آبی و آنور آبی. فامیل. مریض ها و خلاصه هر کی تو ذهنم بود دعا کردم. دعا کردم که همیشه تنشون سالم باشه و دلشون خوش و هر چی از خدا میخوان اگه به خیر و صلاحشونه خدا بهشون بده.

روز شنبه قبل از سفر از دفتر وکیلمون در تهران زنگ زدند و گفتند که روز دوشنبه به دفتر تورنتومون زنگ بزنید. خلاصه تا روز دوشنبه دل تو دلم نبود . دوشنبه شب که رسیدیم مشهد به تورنتو دفتر وکیلمون زنگ زدم.

آقای وکیل: خانم جاب آفرتون تا کی مهلت داره؟  من: یک ماه پیش. چطور مگه؟؟  آقای وکیل: آخه از اداره مهاجرت برامون یک ایمیل زدند که تا چند سال آینده پرونده های قبل از ۲۰۰۸ بلاک میشن و هیچ کاری روشون انجام نمیشه. میخواستم بدونم اگه هنوز جاب آفرتون اکسپایر نشده یک پرونده جدید با قانون جدید باز کنید.    من: خوب حالا که جاب آفر اکسپایر شده در ضمن مگه این قانون شامل حال کسانی که جاب آفر دارند هم میشه.  آقای وکیل: والا نمیدونم. ممکنه بشه...... (یعنی باید در دفتر این وکیل ها را گل گرفت) ولی میتونید دوباره جاب آفر را تمدید کنید.به کارفرما بگید با اداره هیومن ریسورس تماس بگیره و بگه که میخواد این جاب آفر را دوباره تمدید کنه. خیلی هم زمان نمیبره. بعدش من یک پرونده جدید براتون باز میکنم.   من: جناب آقای... مگه من ۴ ماه پیش ازتون سوال نکردم که به نظرتون بهتر نیست من با قانون جدید یک پرونده باز کنم و شما گفتید نه؟؟؟ مگه من یک ماه و نیم پیش باز همین سوال را ازتون نپرسیدم و شما گفتید نه؟؟؟ حالا که جاب آفر اکسپایر شده یادتون افتاده؟؟؟      آقای وکیل: خانم این نامه را تازگی برای ما فرستادند   من: ( در حالی که بغض داره خفم میکنه)  آقای .... من تا همین الان هم خیلی برای این مهاجرت هزینه کردم و دیگه حتی حاضر نیستم یک قرون هزینه کنم.     آقای وکیل: خانم من از همه ۵۰۰۰ دلار میگیرم. از شما چون آشنا هستید و میخوام کارتون راه بیافته ۳۰۰۰ تا میگیرم اون هم تو ۲ تا قسط    من: (تو دلم فقط فحشش میدادم و میگفتم حرومتون باشه این پول های مفتی که از مردم میگیرید و هیچ کاری براشون نمیکنید) اگه خواستم بهتون زنگ میزنم...... و گوشی را قطع کردم.

آقای شوهر که همینطور گیج و منگ داشت به حرفهامون گوش میداد پرسید چی شده؟؟ گفتم هیچی اون ۵۰۰۰ تایی که تا اینجا گرفت و هیچ کاری نکرد کمش بوده حالا میخواد یک ۳۰۰۰ تا  دیگه بگیره..... خلاصه که شب اول مسافرتمون حسابی حالمون گرفته شد. تصمیم گرفتیم اگه جاب آفر تمدید شد خودمان بدون وکیل اقدام کنیم و یک پرونده جدید باز کنیم. فردای آن روز به دایی همسرم که برامون جاب آفر داده بود زنگ زدیم و ماجرا را تعریف کردیم . اون هم شاکی شده بود و گفت به نظر من دیگه به این مرتیکه یک قرون هم ندید. خلاصه قرار شد به اداره هیومن ریسورس زنگ بزنند و بپرسن برای تمدید جاب آفر چه باید کرد.

کل سفر فقط فکر و ذهنم مشغول این بود که بالاخره قراره چی بشه. تا کی باید منتظر بمونیم. تا کی باید بلاتکلیف باشیم..... یعنی قسمت در اینه که ما همین ایران موندنی باشیم؟؟ و هزار و یک سوال و آیای دیگه.

پنجشنبه شب برگشتیم تهران و جمعه عصر دایی همسرم باهامون تماس گرفت و گفت با اداره هیومن ریسورس تماس گرفتند و موضوع را گفتند اون ها هم جواب دادن که امکان تمدید جاب آفر وجود نداره و باید دوباره درخواست جدید بدن (یعنی دوباره انجام یکسری مراحل اداری و ۵-۶ ماه وقت تا دوباره جاب آفر جدید صادر بشه).  گفتم پس با این تفاسیر ارزش نداره دوباره این کار را انجام بدیم و کلا بیخیال پرونده جدید میشیم و همان پرونده ۲۰۰۷ را دنبال میکنیم.

و در آخر دایی همسرم حرف خیلی خوبی زد ..... گفت: فیروزه جان تو تمام سعیت را تا اینجا کردی و من دلم روشنه که به زودی کارتون درست میشه ولی این را یادت باشه که هر وقت تو زندگیت دنبال چیزی بودی و بدستش نیاوردی حتما یک خیریتی توش بوده. تو تمام سعیت را کردی بقیه اش را بسپار به دست طبیعت و زمان مطمئن باش خودش انجام میشه. و اینقدر خودت را به خاطر این مسئله اذیت نکن.....

پذیرفتن این موضوع خیلی سخته. این که شاید حالا حالا ها کار مهاجرتمون درست نشه یا اینکه بعد از چند سال انتظار بهمون بگن کلا پروندتون ریجکت میشه ولی حقیقت اینه که هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و باید خودمون را برای یکسری اتفاقات آماده کنیم. فقط ناراحت این موضوعم که چرا تمام فکر و ذهنم را روی مهاجرت گذاشتم...... ولی تصمیم گرفتم تمام تلاشم را بکنم تا زندگی عادیم را داشته باشم و اینقدر به رفتن فکر نکنم... هر چی قسمتون باشه همون میشه.

درهم و برهم

وقتی دیر به دیر آپ میکنی نتیجه اش همین میشه که باید یک پست درهم برهم بزاری. این چند وقته خیلی سرم شلوغ بود و آپ نکردنم را به حساب تنبلی نزارید. هر روز که تا ۵ سر کارم و بعدش روزهای زوج تا ۸ کلاس زبانم و روزهای فرد هم تا ۷ کلاس ورزش و وقتی میرسم خانه اینقدر کار دارم که تا به خودم میجنبم میبینم ساعت ۱۲ شده و دیگه وقت خوابه.ولی براتون بگم از اتفاقات اخیر:

۱- هفته پیش قرار شد آقای وکیل یک نامه پیگیری به آفیسر پرونده بزنند . ببینیم پرونده مان در چه وضعیتی هست. هنوزکه جواب نامه را ندادن امیدورام جواب درستی بدن . چون معمولاً در جواب این جور نامه ها فقط میگن که صبور باشید و اگر خبری شد خودمان اطلاع میدیم.

۲-  دو هفته پیش به علت بارندگی شدید شمال سیل آمد و متاسفانه ویلای شمال را هم آب گرفت. موقعی که این اتفاق افتاده بود ساعت ۴ صبح بوده و بابا با یکی از اقوام توی ویلا خواب بودند و یک دفعه بیدار میشن و میبینن کف زمین پر از آب شده. به محض اینکه لبه فرش را بالا میزنن میبینند آب داره از زیر سرامیک ها میزنه بالا. کنار ویلا یک رودخانه است که آن رودخانه طغیان کرده بود. جلوی ویلا هم یک دیواره که آن طرفش یک کارخانه است. ظاهراً شدت سیل به حدی زیاد بوده که زمانی که بابا از پنجره بیرون را نگاه میکنه میبینه که آب داره از بالای آن دیوار روبرویی به سمت ویلا میاد و فشار آب به حدی زیاد بوده که در ویلا را به زور باز میکنن. خلاصه سریع جمع و جور میکنن و راه میافتند به سمت تهران . برای همین هفته پیش ۳-۴ روزی رفتیم شمال که هم یک آب و هوایی عوض کنیم و هم یک سری به ویلا بزنیم. چشمتان روز بد نبینه، کف ویلا به ارتفاع ۳۰ سانت گل بود و از تغییر رنگ روی دیوارها هم معلوم بود که تا ارتفاع ۶۰ سانت آب توی ویلا بوده. ولی خدا را شکر خسارت زیادی نزده بود. چند تا ویلا آنطرف تر که نزدیک تر به رودخانه بودند خیلی بیشتر صدمه دیده بودن و فشار آب تمام وسایل برقی مثل یخچال و ... را انداخته بود. خلاصه چند تا کارگر گرفتیم و تا حدی ویلا رو به راه شد. ولی جدا از مساله سیل و درد سرهاش، مسافرت خیلی خوبی بود و خیلی خوش گذشت.

۳- در مورد زندگی جدید (زندگی با پدر و مادر شوشو جان) باید بگم خدا را شکر خوبه و مشکل خاصی نیست و تنها مشکل اینه که به هر حال بعد از ۶ سال زندگی مستقل خیلی سخته که دیگه اون استقلال را نداشته باشی. و موضوع دیگه ای که اذیت میکنه این هست که این روزها رفت و آمد با دوستام برام سخت شده چون با وضعیت موجود زیاد نمیتونم آنها را خانه دعوت کنم و همه ارتباطات یک طرفه شده یعنی فقط ما میریم خانه دوستان و من این جوری خیلی معذب هستم و ترجیح میدم ارتباطم را کم کنم و یا بیشتر برنامه بیرون با دوستان داشته باشم. به غیر از این دو مورد همه چیز خوبه و زندگی سبز ما همچنان ادامه داره.

۴- دو روزه دیگه هفتمین سالگرد عقدمان هست و هنوز برنامه ای برای آن روز نزاشتیم. دوستی دارم که تا ۲ سال پیش این روز را با آنها جشن میگرفتیم چون سالگرد عقدمان یک روز با هم فرق داره. پارسال اولین سالی بود که این روز را بدون آنها جشن گرفتیم چون دوستامون از ایران رفتند. سال پیش امیدوار بودیم که سال دیگه (یعنی امسال) با هم باشیم که قسمت نشد. امیدوارم سال دیگه دوباره این روز را با هم باشیم.

این هم از پست درهم برهم. امیدوارم دفعه بعد با یک پست هیجان انگیز آپ کنم

همدم خانم....

ترم پیش که برای دومین بار توی کلاس زبان تاپ استیودنت شدم. همسر پرسید : چی میخوای برات جایزه بگیرم؟؟؟ گفتم: یک اطلس سخنگو.    گفت: نه دیگه تا این حد  - در حد ۱۰-۱۵ تومان منظورم بود......... خلاصه ما بیخیال جایزه شدیم. ولی آرزوی داشتن یک اطلس سخنگو همچنان به دلمان بود. دیروز صبح به همسر جان زنگ زدم و پرسیدم قیمت آیفون اپل آن ور آب چنده؟؟؟ گفت: حدوداْ ۷۰۰-۸۰۰ چطور مگه؟. گفتم: هیچی فکر کردم شاید آیفون از اطلس سخنگو ارزان تر باشه. وقتی رفتیم کانادا آنجا یکی بگیرم برنامه دیکشنری آکسفورد را روش نصب کنم........ و همچنان آرزوی اطلس سخنگو به دلمان بود.

ساعت ۲ بعدالظهر منشی بهم زنگ زد که یک بسته دارید. آمدم دیدم پیک یک بسته آورده... اومدم ازش بپرسم از طرف کی آمدید.... دیدم روی پاکت نوشته " اطلس سخنگو"......

قند تو دلم آب شد. زنگ زدم به همسر. آمدم خودم را لوس کنم که آخه چرا این کار را کردی و .... گفت: کادوی سالگرد ازدواجمونه. زودتر برات خریدم....مبارکت باشه.....

میتونم بگم یکی از بهترین کادوهایی بود که تا حالا گرفتم و کلی ذوق کردم و از آنجایی که هر چی را که خیلی دوست دارم یک اسم براش میزارم. اسم اطلس سخن گو را هم گذاشتم "همدم خانم" چون حالا حالا ها باید برای یاد گرفتن انگلیسی همدمم باشه..... 

خبرهای خوب.....

همانطور که توی پینوشت پست قبلی گفتم خدا را شکر جواب آزمایش پاتولوپی منفی بود و خدا را شکر تشخیص سرطان نبود ولی باید رحم را بر میداشتند چون داروهایی که تا پنج سال بعد از شیمی درمانی باید مصرف بشه روی رحم تاثیر میزاره و ممکنه در آینده مشکل ساز بشه.

جمعه هفته پیش هم مامان را بیمارستان بستری کردند و روز شنبه عمل کردند. عمل نسبتاً سنگینی بود وعمل ۴ ساعت طول کشید. بعد از عمل، یک روز "آی.سی.یو" بستری بودند و بعد از آن به بخش منتقل شدند. خلاصه که هفته پیش یک روز در میان من و خواهرم نوبتی شب را بیمارستان پیش مامانم می ماندیم و پنجشنبه هم مامان را مرخص کردند. خدا را شکر الان هم حالشون خوبه و فقط برای اینکه درد نداشته باشند و زخمشان زودتر جوش بخوره ، دکتر گفته که زیاد باید راه برن و مامان تا وقت خالی گیر میاره لباس را میپوشه و میره پیاده روی.

این روزها هم با تمام سختی هاش گذشت و من لحظه لحظه خدا را شکر میکنم که سلامتی مامانم را بهش برگرداند. سر نماز برای دوست فریار جان، شوهر لاله عزیز (وبلاگ بارانی) و تمام جوان های مریض دعا میکنم و امیدوارم خداوند همانطور که مامان من را شفا داد، این عزیزان را هم شفا بده و خانواده اشون را از نگرانی در بیاره.

باز هم از همه دوستای خوبم که توی آن دوران مرتب جویای حال من و مامانم بودند تشکر میکنم. از همتون ممنونم.....

 

با تو ام اي خدا....

هر اتفاقی که افتاد گفتم حتماً حکمتی داره ، گفتم خدا خير بنده اش راميخواد. هر بلايي سرمون آمد گفتم اشكال نداره اينم ميگذره. دلم را با اتفاقات كوچيك شاد كردم. سعي كردم از زندگي بيشتر خوبي هاش را ببينم. نماز نميخواندم چون به نظرم بايد با خدا با زبان خودم صحبت كنم. هر شب قبل از خواب خدا را به خاطر تمام داده ها و نداده هاش شكر كردم. هر بار هزار بار شكرش كردم به خاطر سلامتي كه به مامانم بر گردانده بود. ديگه بايد چي كار ميكردم؟ من كه از دنيا چيز زيادي نخواسته بودم. هر شب كه با خداي خودم راز و نياز ميكردم ، سلامتي خانواده هامون را ازش ميخواستم. يعني آن شب هايي كه داشتم باهاش حرف ميزدم صداي من را نشنيده؟ يعني اين خواسته خيلي زياديه از خدايي كه ميگن خيلي بزرگ و بخشنده است!

مامانم بعد از ۵ ماه از اتمام شيمي درمانيش براي چك آپ رفته و با سنوگرافي متوجه شدن كه ضخامت ديواره رحمش از حالت نرمال ضخيم تره. بايد از رحمش نمونه برداري كنن براي پاتولوژي......

آخه چند تا عمل؟ چقدر آزمايش؟ چقدر آمپول؟ چقدر درد.... اي خدا ديگه دارم به عدالت شك ميكنم. توي اين شبهاي احياء زجه زدم به مولا علي قسمت دادم به قرآنت به تك تك امامانت قسمت دادم مامان را شفا بدي. با خودم عهد بستم اگه حاجتم را ندي ديگه اسمت را هم نيارم.... اگه بزرگي، اگه بخشنده اي، اگه شفادهنده اي، اگه حرف بنده هات را ميشنوي، اگه خدايي..... مامانم را خوب كن. اي خدااااااااااااااااااااااااااااا مامانم را خوب كن.

پینوشت: آمدم خبر خوب بدم. جواب پاتولوژی آمد و خدا را شکر هیچ سلول سرطانی وجود نداشته. خدایا شکرت. برای من این فقط میتونه یک معجزه باشه. زخیم شدن دیواره رحم یکی از علائم سرطان رحم هست. ولی خدا را صد هزار مرتبه شکر . ممنونم از همتون که اینقدر به فکرم بودید و برامون دعا کردید. از خدا میخوام هزار برابر آنچه را برای من و مامانم خواستید  برای شما و خانوادتون بخواهد.

زندگی سبز ما ....

جداً آدم به همه چیز عادت میکنه. یا شاید بهتر بگم وقتی توی موقعیتی قرار میگیره خودش را با آن موقعیت وفق میده. یک دوستی دارم که ۶ ساله ازدواج کرده. پدرش هم حدوداً ۱۰ سال پیش فوت شده. یک بار میگفت: اینقدر دوست دارم شوهرم قبول کنه که بریم با مامانم زندگی کنیم. آن موقع با خودم فکر میکردم که واقعاً بعد از ازواج و داشتن زندگی مستقل خیلی سخته که دوباره بخوای تو خانه پدر و مادر زندگی کنی. احساس میکردم آنجوری همش مغذبی، ديگه آن استقلال را نداري. يا وقتي با خودم فكر ميكردم چطور قديم ها عروس ها با مادر شوهرشون توي يك خانه زندگي ميكردند، خدا را شكر ميكردم كه دوره و زمانه عوض شده (البته نه اينكه چون آن مادر شوهره، منظورم استقلال نداشتنه).

ولي حالا كه تجربه زندگي با پدر شوهر و مادر شوهرم را دارم. ميبينم سخت كه نيست ، هيچ.... تازه خيلي هم خوش ميگذره.... شايد هم چون توي ان موقعيت قرار گرفتم ، دارم خودم را با اين شرايط وفق ميديم... نميدونم... ولي هر چي كه هست ، خيلي خوبه. پدر شوهر و مادر شوهرم هر دو كار ميكنند. مادر شوهرم مدير مالي يك شركته و پدر شوهرم هم مدير فروش يك شركت خصوصيه. با اينكه هر دوشون بازنشسته شدند ولي بيكار بودن و توي خانه بودن را دوست ندارن، براي همين هنوز خودشان را مشغول نگه داشتند. صبح ها پدر شوهرم زودتر از همه بيدار ميشه و از همه زودتر ميره سر كار. براي هر ۴ تامون خاك شير درست ميكنه و هركي قبل از رفتن خاك شيرش را ميخوره. يك روزهايي صورت نشسته اول ميرم سراغ خاك شير، اول صبحي حسابي حال آدم را جا مياره. بعدالظهر ها هم اولين نفر من ميرسم خانه. سريع لباسم را عوض ميكنم و ميرم تو حياط و باغچه و گلدان ها را آب ميدم. بعدش يك قهوه درست ميكنم و تا قهوه آماده بشه يك دوش ميگيرم. ليوان قهوه را بر ميدارم و ميرم توي حياط ، روي صندلي ميشينم و مست بوي خاك نمناك و گلها ميشم. يك آويز هم توي بالكن توي حياط به سقف آويزون كردم كه اگه باد بياد صداي جيرينگ چيرينگش ، آرامشم را چند برابر ميكنه ولي چون اين روزها خبري از باد نيست خودم هر از گاهي يك تكاني بهش ميدم. بعد از اينكه حالم جا آمد. يك چاي هم براي بقيه دم ميكنم و بعد از آن يكي يكي بقيه هم ميان خانه. من و شوشو برنامه شام خودمان را داريم و پدر شوهر مادر شوهرم هم برنامه خودشان را. يك موقع هايي با هم شام ميخوريم. يك موقع هايي هم آنها زودتر شام ميخورن. روزهاي جمعه يك حاااااااااااااااااااااالي ميده. مثل موقعي كه خانه بابام بودم صبح هاي جمعه با صداي راديو از خواب بيدار ميشم. يكي صبحانه درست ميكنه.... يكي باغچه و گلها را آب ميده(که اون مطمئناٍ من هستم).... يكي ميره خريد....و خلاصه با كمك هم، همه كارها خيلي سريع انجام ميشه و به هيچ كس هم فشار نمياد.

اگه بخوام بقيه قسمتهاي مورد علاقه ام در خانه را براتون توصيف كنه اين طوريه كه  ، طبقه دوم خانه يك بلكن ۷۰ متريه كه كاملاً با برگهاي درخت اقاقيا كه از حياط به بالا آمده، محصور شده و هيچ ديدي از بيرون به بالكن نيست . مثل يك ديوار سبز ، سرتاسر بالكن را پوشانده و جون ميده براي بساط منقل و كباب و ...... طبقه سوم يك اتاق زيرشيروانيه كوچيكه كه در واقع اتاق مطالعه و كامپيوتر است. چند تا كتابخانه با هزاران كتاب قديمي و جديد. ديوار اتاق هم پره از تابلوهاي خطاطي كه كار دست پدر، پدر شوهرم هست. يك گوشه اتاق هم يك دستگاه گرام قديمي هست كه هنوز كار ميكنه و يك موقع هايي پدر شوهرم از اون صفحه هاي دوران جوانيشون يكي را توش ميزاره و صفاي اين اتاق را چند برابر ميكنه.  گوشه گوشه اين خانه پر از انرژي مثبته مخصوصاً اين اتاق. شايد به اين دليله كه پدر شوهرم هميشه توي اين اتاق نماز ميخوانه.

خلاصه كه خانه جديد، زندگي جديد، را خيلي دوست دارم. و خوشحالم اين توفيق اجباري نصيبمان شد كه بيشتر كنار خانواده شوشو جان باشيم و از وجودشان لذت ببريم.

(چند روز پيش با پدر شوهرم تنها بوديم... گفت: فيروزه جان.... بابا ..... من خيلي براتون دعا ميكنم كه كارتون زودتر درست بشه... با اينكه ما فقط همين يك بچه و تو را داريم، با اين وجود دوست دارم از اين مملكت بريد و تو زندگيتون موفق باشيد.... گفت: خودت چي دوست داري؟ .....گفتم: راستش اينقدر تازگي ها داره به ما خوش ميگذره كه زياد به رفتن فكر نميكنيم.... گل از گلش شكفت.... اميدورام اين روزها هيچ وقت يادم نره و بتونم يك روزی تمام اين محبت هاشون را جبران كنم.)

خانه جدید

بالاخره دیروز جا به جا شدیم. کل هفته گذشته به بسته بندی و لیست برداری و جمع و جور گذشت. وسایلی را که تصمیم دارم با خودمان به کانادا ببریم را جدا بسته بندی کردم و از محتویات هر بسته هم لیست برداری کردم. حدوداْ ۵ کارتن شد و شامل وسایل مورد نیاز اولیه زندگیه. یکسری از وسایلی را هم که فروش نرفته بود جداگانه بسته بندی کردم و به مامانم و خواهرم دادم و مابقی را هم قرار شد یکجوری رد کنیم بره یا به سرایداری یا به کسانی که برای باربری میان بدیم.  روز پنجشنه وسایلی را که برای مامانم کنار گذاشته بودم بردیم دم خانه و تحویلشان دادیم و بعد هم خانه پدر و مادر شوهر جان برای انجام یکسری جابه جایی و تغییر دکوراسیون . خلاصه که له و داغون ساعت ۱۲:۳۰ برگشتیم خانه و خوابیدیم. علیرغم تمام تلاشی که کرده بودم تا با حداقل وسایل به محل جدید بریم ولی نشدکه نشد. کلی لباس و کیف و کفش و کتاب که هرکاری کردم دیدم نمیتونم از هیچ کدامشان بگذرم. بالاخره با ۳ بار پر کردن وانت تمام بار را جابجا کردیم و ساعت ۷ کار جابه جایی تمام شد ولی تازه حالا ما مونده بودیم با کوهی از وسایل توی حیاط خانه که باید یکی یکی آنجا را سرجاشون منتقل میکردیم. دیگه نه رمقی مانده بود نه فرصتی چون دیروز سالگرد ازدواج خواهر قشنگم بود و ما آنجا دعوت بودیم. تنها کاری که کردیم برپا کردن سرویس خواب بود تا جامون برای خوابیدن آماده باشه و بعدش یک دوش ۳ سوته و آماده شدن و رفتن به خانه خواهر. اولین شب اقامت ما در محل جدید خوب بود ولی هنوز نمیتونم بگم کلاْ چه حسی دارم چون حسابی دور و برم شلوغه و هیچ چیز سر جای خودش نیست. برای سر و سامان دادن به این وضعیت فکر میکنم دو سه روزی درگیریم. ولی برخلاف خستگی فیزیکی از اینکه از آن بلاتکلیفی در آمدیم خیلی احساس آرامش میکنم. به زودی براتون از تجربیات زندگی جدید خواهم نوشت

پی نوشت:

یه خونه هر جایی می تونه باشه .
می تونه بالای یه ساختمون بلند باشه .
می تونه تو یه ...کوچه قدیمی که زیر یه بازارچست باشه .
می تونه بزرگ ، یا می تونه کوچیک باشه .
می تونه برای هر کس مفهومی داشته باشه یا هر رنگی داشته باشه .
می تونه به رنگ آجر یا به رنگ شیشه و سنگ باشه . می تونه به رنگ قرمز یا به رنگ …
ولی به نظر من ، یعنی بهتر بگم 'ما' معتقیدم خونه هر چی که باشه باید سبز باشه ...
بله سبز
و
همیشه سبز ...
( خسرو شکیبایی) ....... یادش گرامی