مستاجر جدید
شب قبل از این ماجرا یعنی پنجشنبه: ساعت 5 بعدالظهر بود. یک قهوه واسه
خودم ریختم و دوربین را برداشتم و رفتم اتاق بالا (همان اتاق کامپیوتر).
داشت بارون میامد. پنجره جلوی میز را باز کردم و نشستم پشت میز کامپیوتر تا
عکس های دوربین را از توی مموری دوربین بریزم توی کامپیوتر. از آنجایی که
تعداد فایل ها خیلی زیاد بود شروع کردم به دیدن عکس های قدیمی. عکس های
روزهای اول عروسی, عکس های اولین خانه ای که بعد از ازدواج توش زندگی
میکردیم. عکس های خانه دوم, عکسهای سر سفره هفت سین, عکسهای سفرها, عکس های
مهمانی ها, عکس های دوستانی که دیگه پیشمون نیستند, عکس های بچه های
برادرم موقعی که ایران بودند, عکس های زمانی بیماری مادرم...... با دیدن هر
عکس انگاری تمام وجودم پر میکشید به اون دوران و خودم را توی اون زمان
تصور میکردم. یکسریشون حال و هوای خوبی داشت و یکسری هم حال و هوای بدی
داشت.... انگاری تمام زندگی این چند سال اخیر عین فیلمی از جلوی چشمم
میگذشت. با خودم فکر میکردم چقدر زندگی فراز و نشیب داره. چقدر زندگی
میتونه متفاوت با اون چیزی باشه که همیشه بهش فکر میکردی. .....
آخرین عکسی که دیدم مربوط به لحظه سال تحویل بود, سال 1388 , من و آقای شوهر کنار سفره هفت سین نشسته بودیم. سفره هفت سین فیروزه ای رنگ روی بوفه چیده شده بود. بوفه ای که چسبیده بود به دیوار. دیوارها را برای عید به رنگ قهوه ای و کرم بلکا کرده بودیم.... یک دفعه با خودم فکر کردم که امسال قراره هفت سین را کجا بچینم؟ نمیدونم چرا , ولی خیلی دلم خواست میتونستیم امسال را سال تحویل خانه خودمون باشیم.....
اینقدر توی فکر فرو رفته بودم که هم قهوه سرد شده بود و هم اتاق .
روز بعد جمعه وقتی آقای شوهر از بنگاه آمده بود و قرارداد را بسته بود: نشسته بودیم تو حیاط و آقای شوهر داشت از جزئیات قراداد صحبت میکرد. پرسیدم: مستاجر جدید از چه تاریخی میاد تو خانه؟..... گفت: از 5 اسفند.... گفتم: نمیشد از اول یا دوم فروردین بیان؟.... گفت : چرا؟؟؟... گفتم: دوست داشتم سر سال تحویل خانه خودمان باشیم.....
میدونم چند سال دیگه میگذره و یک روزی من دارم عکسهای سال تحویل 1391 را
نگاه میکنم... هر چی باشه... هر کجا که باشه, جزئی از خاطرات منه و بهم حس
خوبی میده......
متولد شهر زيباي شيرازم و ساكن تهران. سال 2007 با همسر عزيزم براي مهاجرت به كانادا اقدام كرديم. خيلي وقته وبلاگ ميخونم ولي جرات نوشتن نداشتم نا اينكه بالاخره تصميمم رو گرفتم . ميخوام اينجا خاطراتم و حال و روزم رو قبل و بعد از مهاجرت بنويسم.