خبرهای خوب.....
جمعه هفته پیش هم مامان را بیمارستان بستری کردند و روز شنبه عمل کردند. عمل نسبتاً سنگینی بود وعمل ۴ ساعت طول کشید. بعد از عمل، یک روز "آی.سی.یو" بستری بودند و بعد از آن به بخش منتقل شدند. خلاصه که هفته پیش یک روز در میان من و خواهرم نوبتی شب را بیمارستان پیش مامانم می ماندیم و پنجشنبه هم مامان را مرخص کردند. خدا را شکر الان هم حالشون خوبه و فقط برای اینکه درد نداشته باشند و زخمشان زودتر جوش بخوره ، دکتر گفته که زیاد باید راه برن و مامان تا وقت خالی گیر میاره لباس را میپوشه و میره پیاده روی.
این روزها هم با تمام سختی هاش گذشت و من لحظه لحظه خدا را شکر میکنم که سلامتی مامانم را بهش برگرداند. سر نماز برای دوست فریار جان، شوهر لاله عزیز (وبلاگ بارانی) و تمام جوان های مریض دعا میکنم و امیدوارم خداوند همانطور که مامان من را شفا داد، این عزیزان را هم شفا بده و خانواده اشون را از نگرانی در بیاره.
باز هم از همه دوستای خوبم که توی آن دوران مرتب جویای حال من و مامانم بودند تشکر میکنم. از همتون ممنونم.....
متولد شهر زيباي شيرازم و ساكن تهران. سال 2007 با همسر عزيزم براي مهاجرت به كانادا اقدام كرديم. خيلي وقته وبلاگ ميخونم ولي جرات نوشتن نداشتم نا اينكه بالاخره تصميمم رو گرفتم . ميخوام اينجا خاطراتم و حال و روزم رو قبل و بعد از مهاجرت بنويسم.