جداً آدم به همه چیز عادت میکنه. یا شاید بهتر بگم وقتی توی موقعیتی قرار میگیره خودش را با آن موقعیت وفق میده. یک دوستی دارم که ۶ ساله ازدواج کرده. پدرش هم حدوداً ۱۰ سال پیش فوت شده. یک بار میگفت: اینقدر دوست دارم شوهرم قبول کنه که بریم با مامانم زندگی کنیم. آن موقع با خودم فکر میکردم که واقعاً بعد از ازواج و داشتن زندگی مستقل خیلی سخته که دوباره بخوای تو خانه پدر و مادر زندگی کنی. احساس میکردم آنجوری همش مغذبی، ديگه آن استقلال را نداري. يا وقتي با خودم فكر ميكردم چطور قديم ها عروس ها با مادر شوهرشون توي يك خانه زندگي ميكردند، خدا را شكر ميكردم كه دوره و زمانه عوض شده (البته نه اينكه چون آن مادر شوهره، منظورم استقلال نداشتنه).

ولي حالا كه تجربه زندگي با پدر شوهر و مادر شوهرم را دارم. ميبينم سخت كه نيست ، هيچ.... تازه خيلي هم خوش ميگذره.... شايد هم چون توي ان موقعيت قرار گرفتم ، دارم خودم را با اين شرايط وفق ميديم... نميدونم... ولي هر چي كه هست ، خيلي خوبه. پدر شوهر و مادر شوهرم هر دو كار ميكنند. مادر شوهرم مدير مالي يك شركته و پدر شوهرم هم مدير فروش يك شركت خصوصيه. با اينكه هر دوشون بازنشسته شدند ولي بيكار بودن و توي خانه بودن را دوست ندارن، براي همين هنوز خودشان را مشغول نگه داشتند. صبح ها پدر شوهرم زودتر از همه بيدار ميشه و از همه زودتر ميره سر كار. براي هر ۴ تامون خاك شير درست ميكنه و هركي قبل از رفتن خاك شيرش را ميخوره. يك روزهايي صورت نشسته اول ميرم سراغ خاك شير، اول صبحي حسابي حال آدم را جا مياره. بعدالظهر ها هم اولين نفر من ميرسم خانه. سريع لباسم را عوض ميكنم و ميرم تو حياط و باغچه و گلدان ها را آب ميدم. بعدش يك قهوه درست ميكنم و تا قهوه آماده بشه يك دوش ميگيرم. ليوان قهوه را بر ميدارم و ميرم توي حياط ، روي صندلي ميشينم و مست بوي خاك نمناك و گلها ميشم. يك آويز هم توي بالكن توي حياط به سقف آويزون كردم كه اگه باد بياد صداي جيرينگ چيرينگش ، آرامشم را چند برابر ميكنه ولي چون اين روزها خبري از باد نيست خودم هر از گاهي يك تكاني بهش ميدم. بعد از اينكه حالم جا آمد. يك چاي هم براي بقيه دم ميكنم و بعد از آن يكي يكي بقيه هم ميان خانه. من و شوشو برنامه شام خودمان را داريم و پدر شوهر مادر شوهرم هم برنامه خودشان را. يك موقع هايي با هم شام ميخوريم. يك موقع هايي هم آنها زودتر شام ميخورن. روزهاي جمعه يك حاااااااااااااااااااااالي ميده. مثل موقعي كه خانه بابام بودم صبح هاي جمعه با صداي راديو از خواب بيدار ميشم. يكي صبحانه درست ميكنه.... يكي باغچه و گلها را آب ميده(که اون مطمئناٍ من هستم).... يكي ميره خريد....و خلاصه با كمك هم، همه كارها خيلي سريع انجام ميشه و به هيچ كس هم فشار نمياد.

اگه بخوام بقيه قسمتهاي مورد علاقه ام در خانه را براتون توصيف كنه اين طوريه كه  ، طبقه دوم خانه يك بلكن ۷۰ متريه كه كاملاً با برگهاي درخت اقاقيا كه از حياط به بالا آمده، محصور شده و هيچ ديدي از بيرون به بالكن نيست . مثل يك ديوار سبز ، سرتاسر بالكن را پوشانده و جون ميده براي بساط منقل و كباب و ...... طبقه سوم يك اتاق زيرشيروانيه كوچيكه كه در واقع اتاق مطالعه و كامپيوتر است. چند تا كتابخانه با هزاران كتاب قديمي و جديد. ديوار اتاق هم پره از تابلوهاي خطاطي كه كار دست پدر، پدر شوهرم هست. يك گوشه اتاق هم يك دستگاه گرام قديمي هست كه هنوز كار ميكنه و يك موقع هايي پدر شوهرم از اون صفحه هاي دوران جوانيشون يكي را توش ميزاره و صفاي اين اتاق را چند برابر ميكنه.  گوشه گوشه اين خانه پر از انرژي مثبته مخصوصاً اين اتاق. شايد به اين دليله كه پدر شوهرم هميشه توي اين اتاق نماز ميخوانه.

خلاصه كه خانه جديد، زندگي جديد، را خيلي دوست دارم. و خوشحالم اين توفيق اجباري نصيبمان شد كه بيشتر كنار خانواده شوشو جان باشيم و از وجودشان لذت ببريم.

(چند روز پيش با پدر شوهرم تنها بوديم... گفت: فيروزه جان.... بابا ..... من خيلي براتون دعا ميكنم كه كارتون زودتر درست بشه... با اينكه ما فقط همين يك بچه و تو را داريم، با اين وجود دوست دارم از اين مملكت بريد و تو زندگيتون موفق باشيد.... گفت: خودت چي دوست داري؟ .....گفتم: راستش اينقدر تازگي ها داره به ما خوش ميگذره كه زياد به رفتن فكر نميكنيم.... گل از گلش شكفت.... اميدورام اين روزها هيچ وقت يادم نره و بتونم يك روزی تمام اين محبت هاشون را جبران كنم.)