به لطف دولت آقاي احمدي .... شنبه بعد از عيد فطر تعطيل اعلام شد و من هم خوشحال و خندان از اينكه بالاخره بعد از يك سال و اندي ما ميتونيم بريم شمال. مامان و بابا هم كه از يك هفته قبل رفته بودن شمال، منتظر بودن كه اگه قراره ما بريم شمال ، اونا هم اونجا بمونن. ولي اين خوشحالي زياد دوام نداشت چون آقاي شوشو زد تو حالم كه به خاطر 2 روز تعطيلي ارزش نداره اين همه راه بريم تا شمال ، مخصوصاً اينكه موقع برگشت هم مطمئناً بايد حداقل 8 ساعتي رو توي ترافيك وحشتناك جاده معطل بشيم. خلاصه برنامه شمال رفتن كنسل شد. مامان و بابام هم از شمال برگشتن و روز جمعه با اون يكي خواهر كوچيكه كه تازه 3 ماه ميشه كه عروسي كرده خانه مامان اينا جمع شديم و يك كباب چنجه مشتي خورديم. شنبه ظهر هم از قبل قرار گذاشته بوديم كه بريم خانه مامان شوشو جان. از آنجايي كه كلاً براي ما خوردن غذايي به غير از چلو كباب در روزهاي تعطيل گناه كبيره محسوب ميشه، آن روز هم جاي همتون خالي چلوكباب رو خورديم (به قول يكي از دوستامون : به جاي اون علامت وسط پرچم ايران بايد عكس 2 تا سيخ كباب كوبيده بزارن). آن روز به غير از ما چند تا از دوستان قديمي خانواده همسر هم حضور داشتن. يكي از اين دوستان خانم و آقايي بودند كه سوئيس زندگي ميكنن و براي عروسي پسر يكي از دوستاشون به ايران آمده بودند. بعد از ناهار همه دور هم بودن و بحث سره اين بود كه ايران براي زندگي كردن بهتره يا كشورها ديگه. اين خانم و آقا كه نزديك 25 سالي ميشه كه از ايران رفتن و آنجا بيزينس خودشون رو دارن، كلاً مخالف زندگي در خارج بودن و ميگفتن به محض اينكه بازنشسته بشن برميگردن ايران و اينجا زندگي ميكنن (البته ناگفته نماند كه اين خانواده توي كار فرش هستند و ماشاا... وضع ماليشون هم خوبه). وقتي من ازشون خواستم دلايلش رو در رابطه با اينكه ايران بهتره توضيح بدند. آن آقا از موضوع كار شروع كرد كه توي ايران پول درآوردن خيلي راحته مثلاً يك فروشنده خارجي رو با يك فروشنده ايراني مقايسه كرد كه ديدي توي فروشگاه شهروند ، صندوق دار ها همه نشستن؟ ولي توي سوئيس اگه 8 ساعت پشت صندوق كار ميكني حق نداري بشيني. يعني اصلاً صندلي نداري كه بشيني. از طرفي بيزينس شخصي اين ور و با اون ور مقايسه كرد و گفت : چون خارج از ايران رقابت خيلي سنگينه براي اينكه بيزينست رو حفظ كني بايد خيلي offerهاي مختلف به مشتري بدي تا بتوني مشتريت رو حفظ كني ، در غير اينصورت ميره از يكي ديگه خريد ميكنه پس در كل نتيجه گيري اين شد كه كار توي ايران راحت تر از خارج از ايرانه. اين حرفش رو قبول داشتم ، واقعاً كار كردن ايرانيها با خارجي ها خيلي فرق ميكه و تاثيري كه اين تفاوت توي زندگي شخص ميزاره ، به قول دوستي ميگفت ديدي تو ايران طرف ميگه : بابا ولش كن 10000 تومن كه پولي نيست. اين نشون ميده ما ارزش پولي كه داريم رو نميدونيم چون اون جوري كه اونا براي پول درآوردن زحمت ميكشن، ما زحمت نميكشيم . البته به نظر من ، روش درست روش اوناست. اگه از اول به ما هم ياد داده بودن كه موقع كار بايد فقط كار كني نه اينكه وقتي مشتري جلوت منتظر ايستاده ، تو پاي موبايلت مشغول صحبت شخصي باشي، اين جوري اينقدر براي ما قوانين كار آنها عجيب به نظر نمي آمد. چون ما عادت كرديم به سيستم كاري توي ايران در نتيجه كار كردن به روش آنها به نظرمون سخت مياد. نه تنها كار كردن بلكه درس خوندنمون هم زمين تا آسمون با هم فرق داره . من ديدم كسايي رو كه موقعي كه ايران بودن چه جوري درس ميخوندن و امتحان ميدادن و همون ها وقتي رفتن دانشگاههاي خارجي ، هفته هاي قبل از امتحان رو چه جوري ساعت ها تو كتاب خونه درس ميخوندن.
پس قبل از هر چيز بايد ديدمون رو عوض كنيم ، روش غلط زندگي كردنمون رو فراموش كنيم. البته ميدونم براي آدم 32 ساله اي مثل من خيلي سخت خواهد بود كه بعد از 32 سال زندگي بخواهد همه عادت هاي بد زندگيش رو كنار بزاره و جور ديگه اي فكر كنه و عمل كنه ولي آن سبك زندگي ، تفكر سبك خودش رو ميخواد. اگه ميخوايم شرايط زندگي بعد از مهاجرت برامون آسون بشه بايد طرز فكرمون رو عوض كنيم.
از موضوع كار كه گذشتيم ، آن آقا دلايل ديگه اي هم آورد كه چرا به نظرش ايران براي زندگي بهتره كه به نظر من همه آن ولايل بر ميگرده به ديد شخصي هر كس و به اين كه چه چيزي تو زندگيش براش اهميت بيشتري داره. مثلاً ميگفت اگه اين جا مشكل ترافيك و آلودگي و هزار تا مشكل ديگه داري ، وقتي اين مشكلات رو ميزاري تو يك كفه ترازو و دوري از خانواده و غربت رو ميزاري تو كفه ديگه ، دوري از خانواده به بقيه مشكلات سنگيني ميكنه. خوب اين نشون ميده كه اين آدم از نظر عاطفي آدم وابسته اي ممكنه براي يكي ديگه واقعاً تحمل دوري اين قدرها سخت نباشه . نتيجه كلي اينكه ، نميشه از كسي پرسيد : به نظر شما ايران براي زندگي بهتره يا كانادا؟ اين برميگرده به ديد آدمها، به هدفهاشون، به شخصيتشون، به موقعيت مالي و اجتماعيشون .
پس لطفاً سوال : به نظرتون كانادا براي زندگي خوبه؟" و رجوع كنيد به خودتون، ببينيد چه جور آدمي هستيد اگه توي خودتون ديديد اين قدرت رو كه زندگيتون رو اينجا رها كنيد و بريد يك مملكت ديگه از صفر شروع كنين كه يا علي. در غير اين صورت فكرتون رو از موضوع مهاجرت آزاد كنيد و بچسبيد به زندگيتون همينجا.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 16:43 توسط فيروزه
|
متولد شهر زيباي شيرازم و ساكن تهران. سال 2007 با همسر عزيزم براي مهاجرت به كانادا اقدام كرديم. خيلي وقته وبلاگ ميخونم ولي جرات نوشتن نداشتم نا اينكه بالاخره تصميمم رو گرفتم . ميخوام اينجا خاطراتم و حال و روزم رو قبل و بعد از مهاجرت بنويسم.