ما سه تا خواهر و برادر هستیم. من بچه وسطم ، يك برادر بزرگتر و يك خواهر كرچكتر دارم. هيچ كدام از ما هيچ وجه مشتركي با اون يكي نداره. يك موقع هايي خودم باورم نميشه كه ما سه تا توي يك خانواده بزرگ شديم. از همه اذيت كن تر و شيطون تر من بودم. از همه عاقل تر و بچه مثبت تر برادرم بود. خواهرم هم بچه نرمال خانواده بود. هر چي بزرگتر شدم رفتار و طرز فكر برادرم را بيشتر ميپسنديدم. خلاصه كه خيلي وقته كه بعد از پدرم ، برادم هيروي من هست و سعي ميكنم خيلي موقع ها نظرش را بپرسم و باهاش توي كارهام مشورت كنم. چند وقت پيش برادرم از كانادا آنلاين بود و داشتيم با هم چت ميكرديم و از وضعيت پرونده مهاجرتيمون پرسيد، گفتم فعلاً خبري نیست و يك مشت غرغر كردم. گفت حالا عجله نكن ، كار شما هم درست ميشه. صحبت سر كار و درآمد شد. گفت سيستم اينجا خيلي بي پدر و مادره ، اگه راه و چاه پول خرج کردن را بلد نباشي ، بد جور ميافتي تو هچل. گفت يك كتاب برات ايميل ميكنم اين را قبل از اينكه بياي كانادا مثل نماز ۳ بار در روز ميخوني، اينقدر ميخوني تا قبل از آمدن همش را از بر شده باشی. كتاب را كه اسمش بود " پوور دَد.... ريچ دَد " برام به صورت "پي.دي.اف" ايميل كرد. شروع كردم به خوندن كتاب و هر چي جلوتر رفتم بيشتر به بيسوادي مالي خودم پي بردم... به اينكه متاسفانه ما ايراني ها (البته منظورم همه نيستند) پول خرج كردن و مديريت پول را  ياد نگرفتيم..... به اينكه به ريز و بپاش كردن را مزيت خودمان ميدونيم و آدم هاي مقتصد را خسيس ميناميم.... يادمه براي ديدن برادرم كه به كانادا رفته بودم و براي خريد بيرون ميرفتيم ، ميديدم برادم همش چشمش دنبال اجناسی هست كه  تو حراجه.... يادمه شير گرفته بودند كه توي خانه ماست درست كنن و وقتي ازشون علت را پرسيدم بهم گفتند چون اينجا يك ظرف ماست كوچيك قيمتش ۳ دلاره و اصلاً به صرفه نيست كه ماست بگيري و بهتره خودت با شير توي خانه ماست درست كني... يادمه تو دلم كلي براشون غصه خوردم كه مجبورن اين كارها را بكنند.... يادمه برادرم سالهاي اول كه رفته بودند كانادا ،  براي خودش يك جفت كفش اسكيت گرفته بود و براي خانمش يك دوچرخه و شش ماه اول را براي اينكه پول اتوبوس و پول خريد ماشين ندهند ، با اسكيت و دوچرخه اين طرف آن طرف ميرفتند(خیلی هم با این کارشان حا میکردند و اصلاْ ناراحتشان نمیکرد).... براي خودشان زندگي ميكرد نه واسه حرف مردم... ميگفت آدم فقير ها با وام و قرض ماشين آنچناني و خانه مجلل ميخرند، بعد اينقدر قرض بالا ميارند كه مجبور ميشند همه چيزشان را بفروشند تا شايد بتونند بخشي از بدهي هاشان را پرداخت كنند ولي آدم پلدار ها اول كار ميكنند، پس انداز ميكنند، هزينه هاشون را پايين ميارند، سرما يه هاشون را افزايش ميدند، وقتي از بابت همه چيز خیال شان راحت شد آن وقت با پول مازادشان خانه و ماشين آنچناني ميخرند.... از وقتي شروع به خوندن اين كتاب كردم ، ديدم نسبت به پول و مديريت پول خيلي عوض شد، هر شب نكته هاي مهمش را براي آقاي همسر تعريف ميكردم. ميديم كه چه طور مطالب اين كتاب روش تاثير گذاشته... حالا يك "فيد بك" به عقب ممیزنم تا موضوعي را تعريف كنم....

۳ سال پيش يك آدم بي همه چيزي حدود ۳۰-۴۰ ميليون تومان پول ما را خورد و به خاطر قانون درست حسابي كه مملكتمان از نظر چك و كلاه برداري داره بعد از ۳ سال هنوز نتونستند آن طرف را بگيرند... البته كه اگر هم بتونند پيداش كنند اين قدر بدهي داره كه نميتونه هيچ كدام از حساب هاش را صاف كنه ولي اقلاً دل ما كه خنك ميشه!!!!!... خلاصه توي اين ۳ سال كه بايد يك كاري ميكرديم، درآمد را كه نميشد بالا برد ، بايد هزينه هامون را پايين مياورديم كه خوب اين كار را نكرديم. بعد از خواندن اين كتاب، يك روز با شوشو تصميم گرفتيم ترس را بزاريم كنار، ازيك جا شروع كنيم، از يك جا شروع به كم كردن هزينه ها ، به ريز و بپاش هاي بيخودي را بذاريم كنار و سعي كنيم درست خرج كردن را ياد بگيريم. اولش فكر ميكردم اينها فقط يك حرفه ولي ديگه تصميمان را گرفتيم.... از دو تا ماشيني كه داشتيم و واقعاً فقط يكيش ضروري بود، يكي را فروختيم.... تصميم گرفتيم از خانه اي كه توش هستيم و ماهي ۱۲۰۰۰۰۰ تومان (البته با پول شارژ و پاركينگ اضافه) اجاراه ميديم بلند بشيم و بريم توي خانه خودمان كه الان اجاره داديم، ولي بعد تصميم عوض شد و قرار شد از اين خانه بلند بشيم و همه وسايل را بفروشيم و بيريم خانه پدر و مادر شوشو تا اجاره خانه خودمان هم برامون يك پس انداز بشه.... بيشتر وسايل خانه را فروختيم و فقط وسايلي كه قراره باخودمان ببريم كانادا، نگه داشتيم... ميخواهم عاقلانه زندگي كنيم... ميخواهم تا جوان هستيم درست خرج كردن را ياد بگيريم... ميخوايم تا قبل از اينكه بريم كانادا ، كانادايي زندگي كردن را تجربه كنيم... اينكه براي بدست آوردن يك زندگي خوب و مرفه بايد اولش كم و كاستي ها را تحمل كنيم... اينكه ياد بگيريم، آينده نگري خيلي مهم تر از زندگي كردن توي رويا است... اينكه براي حرف مردم نبايد زندگي كرد ، كه اگه يك روز يك جا كم بياري هيچ كدام از كسايي كه دور و برت بودند، دستت را نميگيرند... اولش گرفتن اين تصميم خيلي برامون سخت بود ولي وقتي با پدر مادر هامون مشورت كرديم (كه به نظر من هيچكي دلسوزانه تر از پدر و مادر ، آدم را راهنمايي نميكنه) و آنها هم از تصميمان استقبال كردند ، تصميم را عملي كرديم....

از صميم قلبم از برادم ممنونم كه اين كتاب را به من معرفي كرد... به همه شما دوستاي خوبم پيشنهاد ميكنم اگه فكر ميكنيد كه نياز داريد از نظر مالي خودتان را اصلاح كنيد ، اين كتاب را بخوانيد.... بياييد از وقتي كه بچه هامون كوچيك هستند مفهوم پول و هزينه و درآمد و مدريت پول را بهشون ياد بديم.... همين امروز تصميم بگيريد كه ممكنه فردا دير شده باشه....