فرشته های کوچولو....
دلتنگم.... خیلی دلتنگم... امکان نداره عکس هاشون را نگاه کنم و اشک تو چشمام جمع نشه. چقدر دلم میخواست لحظه تولد شان توی بیمارستان.... اولین بار حرف زدن شان .... اولین قدم های راه رفتن شان.... لحظه لحظه بزرگ شدن شان....و همه و همه لحظه های بزرگ شان را از نزدیک میدیم... دلم میخواست عمه بودن را نه فقط برای یک ماه و دو ماه بلکه برای تمام عمر تجربه کنم.... ولی شاید این دلتنگی جزئی از سرنوشت نسل ماست. نسلی که مجبوره از سرزمینش مهاجرت کنه... مهاجرت کنه برای اینکه یک چیزهایی را بدست بیاره و در عوض هزاران چیز دیگه را فدا کنه.بچه های ما, نوه های ما, پدرها و مادر های ما , برادر زاده ها و خواهر زاده های ما, دوستای ما ,همه و همه شدند اینترنتی... دلمان خوشه که تصویرشان را از توی "وب کم" ببینیم و عکس هاشون را از طریق ایمیل دریافت کنیم و صداشون را از فرسنگها دور از پشت تلفن بشنویم.... دلم برای خودم میسوزه که نعمت داشتن برادر زاده هام را در کنارم , نداشتم... دلم برای پدر و مادرم میسوزه که سهم شان از نوه داشتن شان , عکس های قاب کرده روی دیواره... دلم برای برادم میسوزه که این سالها از نعمت داشتن تکیه گاهی به نام پدر و دست های مهربان مادر , بی بهره بوده... دلم برای اون دو تا فرشته های کوچولو میسوزه که هیچ وقت معنای واقعی داشتن مادر بزرگ و پدر بزرگ را نچشیدند... دلم اندازه یک دنیا گرفته...
باز هم این بغض لعنتی را قورت میدهم... باز هم به اشکهایم اجازه جاری شدن نمیدهم... دلم را به این خوش میکنم که آینده ای روشن در انتظارشان هست که شاید ... شاید... ارزش این همه دلتنگی را داشته باشد.
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 21:15 توسط فيروزه
|
متولد شهر زيباي شيرازم و ساكن تهران. سال 2007 با همسر عزيزم براي مهاجرت به كانادا اقدام كرديم. خيلي وقته وبلاگ ميخونم ولي جرات نوشتن نداشتم نا اينكه بالاخره تصميمم رو گرفتم . ميخوام اينجا خاطراتم و حال و روزم رو قبل و بعد از مهاجرت بنويسم.