من و اين همه خوشبختي .....
خلاصه كه خانه پدري را خيلي دوست داشتم تا اينكه وقت آن رسيد كه برم خانه بخت. وقتي با شوشو دنبال خانه ميگشتيم. تنها چيزي كه خيلي برام مهم بود، اين بود كه خانه بالكن داشته باشه. يادمه يك خانه 50 متري ديديم كه توي آشپزخانه اش به زور يخچال و فريزر جا ميشد و اتاق خوابش هم كمد ديواري نداشت و خيلي كوچيك بود ولي يك بالكن داشت ، البته نه فكر كنيد بالكن بزرگ. يك بالكن فسقلي كه فقط ميتونستي سيخ توش بياستي. من هم پام را كرده بودم تو يك كفش كه الا و بلا من همين خانه را ميخوام. بابام ميگفت آخه دختر ، اين خانه خيلي خفه است ، تازه مهم ترين چيز اينه كه اتاق خوابش كمد ديواري نداره و اين قدر هم كوچيكه كه نميشه توش كمد گذاشت. خلاصه كه نذاشتند ما آن خانه را بگيريم . بالاخره خانه اي كه خريديم نه بالكن داشت ، نه viewخوبي به بيرون و آرزوي گل و گلدان به دل ما ماند. تا اينكه 2 سال پيش خانه را عوض كرديم و رفتيم تو يك خانه اي كه تا دلتان بخواد پنجره داشت و view رو به كوه و پارك داشت و يك بــــــــــالـــــــــــــكـــــــــــن با صفا. جمعه ها تو بالكن كباب پزون بود و يك موقع هايي دوستامون هم جمع ميشدند و كلي حال ميكرديم. ولي بالكن ما يك چيز كم داشت. اون هم گل و گلدان بود. امسال بعد از اينكه از سفر برگشتيم به شوشو گفتم كه ميخوام براي بالكن چند تا flower box بخرم. خلاصه رفتيم يك باغ گل نزديك خانه و 3 تا flower box با گل هاي رنگا رنگ خريديم و آمديم خانه. باورت نميشه از روزي كه اين گلها را خريديم ، احساس ميكنم خانمان پر از انرژيه مثبت شده. نميدونم اين به اين خاطره كه من عاشق گلم يا نه به خاطر خاصيت خود گل هست. هر يك دانه گل جديدي كه ميدن ، من از خوشحالي بال در ميارم. خلاصه كه صفاي بالكن ما با اين گلها خيلي بيشتر شده. از آنجايي كه اين گلها بايد هر روز بهشان آب داده بشه و ما شب ها اكثراً دير مياييم خانه. از اول هفته تصميم گرفتم گلها را قبل از رفتن به سر كار آب بدم. جمعه شب كلي بطري آب كردم و گذاشتم تو بالكن تا صبح سريع تر انجامش بدم. شنبه صبح مثل هر روز صبح كه براي 2 دقيقه بيشتر خوابيدن خودم را به آب و آتيش ميزدم. هي اين دست و آن دست شدم و حوصله نداشتم به خاطر آب دادن گلها يك ذره زود تر بيدار بشم. با هر بدبختي كه بود از رختخواب دل كندم و دست و صورتم را شستم و رفتم سمت بالكن. هنوز چشمام نيمه باز بود، ولي همين كه در بالكن را باز كردم چشمام باز شد. فضاي تراس، پر بود از بوي گل اطلسي. سكوت سر صبح با صداي آواز پرنده ها با اين عطر گل........ نميدونيد چقدر آن چند دقيقه حال خوبي داشتم. چقدر افسوس خوردم كه تا حالا اين لحظه از صبح را به خاطر چند دقيقه بيشتر خوابيدن از دست دادم. خلاصه كه از اون روز ، من هر روز صبح به عشق گلها و عطرشان از خواب بيدار ميشم و با انرژي باور نكردني ميرم سر كار. امرزو صبح داشتم با خودم فكر ميكردم كه اين هفته جمعه، ميز صبحانه را توي بالكن ميچينم و كلي براي اين جمعه اي كه ميخواد بياد برنامه ريزي كردم. البته همه لطف و صفاش به اينه كه ساعت 7 بيدار بشيم . اگه بتونم شوشو را راضي كنم كه جمعه صبح زود بيدار بشه كه خيلي خوبه ولي اگر هم راضي نشد من خودم تنهايي هم پايه ام.
خلاصه كه اين روزها حال من خيلــــــــــــــــــــــــــي خوبه . اي خدا جون ، اين حال خوب را از من نگير كه دارم باهاش عشق دنيا را ميكنم.
براي همتان دل شاد ، تن سالم، زندگي سر شار از انرژي مثبت آرزو ميكنم.
متولد شهر زيباي شيرازم و ساكن تهران. سال 2007 با همسر عزيزم براي مهاجرت به كانادا اقدام كرديم. خيلي وقته وبلاگ ميخونم ولي جرات نوشتن نداشتم نا اينكه بالاخره تصميمم رو گرفتم . ميخوام اينجا خاطراتم و حال و روزم رو قبل و بعد از مهاجرت بنويسم.