برنامه ريزي
تصميم گرفته بودم وقتي امتحان آيلتس رو دادم و نمره اي رو كه بايد ميگرفتم رو گرفتم آنوقت يك برنامه درست و حسابي براي خودم بچينم و يك سروساماني به وضعيت زندگيم بدم. راستش توي اون دو ماهي كه همه فكر و ذكرم شده بود خوندن آيلتس، دستم به هيچ كاري نمي رفت. هر كاري ميخواستم بكنم ميگفتم بزار امتحانم رو بدم ، بعد.كلي كار تو خونه بود كه همه رو ول كرده بودم به امان خدا . امتحان رو كه دادم بازم دست و دلم به كار نميرفت ، ميگفتم تا نتيجه امتحان نياد حوصله هيچ كاري رو ندارم. 2 هفته از امتحان گذشت و ما تصميم گرفتيم كه يك سفر تابستوني بريم. از سفر كه برگشتيم نتيجه امتحان اومد و خدا رو شكر نمره اي رو كه بايد مي آوردم رو آورده بودم. ولي كور خوندين اگه فكر كردين ما دست به كاري زديم. هر روز كه از سر كار ميرسيدم خونه و ميخواستم يك دستي به سر و گوش خونه بگشم ميديم خيلي خسته ام، برم يك دوشي بگيرم شايد حالم جا بياد. حالا يك كم با حوله بشينم يك سيگاري با قهوه بكشم بعد ديگه شروع ميكنم. حالا لباس بپوشم يكم رو مبل ولو بشم..... ساعت ميشد 9 و من هيچ كاري نكرده بودم. تا اينكه ديگه واقعاً به غيرتم بر خورد. روز جمعه از اتاقم شروع كردم . كلش رو ريختم وسط و كلي از كفش و لباسايي كه هزار سال بود نمي پوشيدم و هيچ وقتم دلم نميومد بندازمشون دور رو جدا كردم و چقدر از وسايلي رو كه گم كرده بودم پيدا كردم و خلاصه ساعت 5 كارم تموم شد. از آنجايي كه همين پروژه بايد براي بقيه قسمتهاي خونه مجدداً تكرار بشه ، من فكر ميكنم حالا حالا ها جمعه ها همين بساطه. از كارهاي خونه كه بگذريم. تصميم داشتم تو برنامم ورزش رو هم بزارم چون مواقعي كه ورزش ميكنم انرژيم خيلي بيشتر ميشه براي همين هم يك كلاس ورزش پيدا كردم و 2 جلسش رو هم رفتم. 2 تا برنامه ديگه هم دارم كه بايد هرچي سريعتر اونا رو هم شروع كنم يكي اينكه ميخوام يك كلاس زبان ثبت نام كنم چون اگه به اميد اين باشم كه خودم بخونم، نميخونم . دوم اين كه به پيشنهاد يكي از دوستام كه هم رشته من هست و الان 7 ساله كه كانادا زندگي ميكنه، براي اينكه اونجا بتونم يك رشته برنامه نويسي رو توي كالج بخونم ، بايد يك برنامه تحت وب و يك ديتابيس رو بلد باشم. بنابراين بايد كتاب بگيرم و شروع كنم به خوندن. دلم نميخواد اينجا فقط بشينم و دعا دعا كنم كار مهاجرتمون زودتر درست بشه. دلم نميخواد وقتي رفتم همش خودم رو سرزنش كنم كه چرا تا وقت داشتم ، كارهايي رو كه بايد ميكردم رو نكردم. اميدوارم كه بتونم تنبلي رو بذارم كنار و با انرژي برم جلو.
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 11:53 توسط فيروزه
|
متولد شهر زيباي شيرازم و ساكن تهران. سال 2007 با همسر عزيزم براي مهاجرت به كانادا اقدام كرديم. خيلي وقته وبلاگ ميخونم ولي جرات نوشتن نداشتم نا اينكه بالاخره تصميمم رو گرفتم . ميخوام اينجا خاطراتم و حال و روزم رو قبل و بعد از مهاجرت بنويسم.